ازدواج کنید تا کارشناسی ارشد قبول شوید !
یادمان می آید در دوران طفولیت کتاب های معمایی داشتیم که دو سه کلمه را می داد و ما باید ارتباط میان آنها را کشف می نمودیم !
این روزها کلاسمان بالا رفته و دیگر در شان خودمان نمی بینیم که از این
مساله ها حل کنیم اما افراد کله گنده ای آن بالا نشسته اند و تند تند
برایمان معما می سازند .گویا می خواهند دایم سلول های مغز ما را درگیر
کنند که مبادا سلول های خاکستری مان دچار فرسایش گردند !
در این راستا یکی از آقایان پیشنهاد داده اند که 20 درصد از سهمیه کارشناسی ارشد را به زوج های متاهل اختصاص دهند !
اینجانب در همین جا پشت همین تریبون اعلام می دارم که می توانم ارتباط
میان " نخود فرنگی " و " آنفلانزای خوکی" یا هر چیز دیگری را در سه سوت
برای شما کشف نمایم ولی ارتباط میان مقوله "ازدواج" و "کارشناسی ارشد " را
خیر !
شاید یک جور جایزه است ! مثل بچگی هایمان که می گفتند اگر آمپولمان را
بزنیم
برایمان شکلات می خرند ! ![]()
این جا هم می گویند اگر شوهر کنید یا زن بگیرید کارشناسی ارشد قبولتان می کنیم !
یعنی مهم نیست که شغل داری یا نه ! پول داری یا نه ! مسکن داری یا نه !
و اصلآ آمادگی ازدواج داری یا نه ! فقط اینکه زود تند سریع ازدواج کنی مهم
است !
چه اشکالی هم دارد اصلآ؟!
می توانید زیر نور ماه
نان و عشق میل نمایید و کارشناسی ارشد بخوانید ! خیلی هم عشقولانه می باشد ! دلتان هم بخواهد !

در این راستا اینجانب به کلیه دانشجویان عزیز که قصد شرکت در آزمون
کارشناسی ارشد را دارند توصیه می نمایم که به جای درس خواندن و پول الکی
خرج کردن برای کتاب و شرکت در آزمون های آزمایشی و استرس داشتن و
... خلاصه از این علاف بازی ها بروید بگردید دنبال یک زن یا شوهر مناسب !
پولهایتان را هم خرج لباس های زیبا و لوازم آرایشی و زیور آلات و ... کنید تا از این
فرصت استثنایی بی بهره نمانید .
اگر هم شوهر یا زن مناسب گیرتان نیامد اشکالی ندارد ! آقایان که حق
طلاق دارند و خانوم ها هم می توانند مهریه سنگین تعیین کنند و بعدش با کلی
پول و مدرک کارشناسی ارشد صفا کنند !![]()
(چیه خوب ؟! در راه علم و دانش به چین باید رفت ! خونه بخت که راه دوری نیست !:d)
البته اگر باز هم امید دارید که (از بین حدود 10 درصدی که از میان کلیه
داوطلبان انتخاب می شوند که از این 10 درصد 20 درصدش هم مال خانواده شهید
است و انشالا 20 درصددیگرش را هم می دهند به متاهل ها)در این آزمون
برگزیده شوید می توانید مثل بچه خوب( مث من ) کتابتان را باز کنید ودرس
بخوانید !
البته این گزینه اعتماد به نفسی می خواهد در حد اعتماد به نفس اینجانب!
*خداوندگارا ! به آقایان ما حداقل در این مورد بصیرت کافی عطا بفرما و نگذار این فکر بکر را تصویب بنمایند !
------------------
پ.ن 1 : آنقدر روزهایمان تکراری گردیده اند که می خواهیم در
اولین فرصت یک صحبت کوتاهی با خداوندگار داشته باشیم که اگر لطف بنمایند
ما در هفته فقط یک روز را زندگی کنیم و ایشان بقیه روزها را برایمان از
روی همان روز copy past بنمایند !
والا!
پ.ن 2 : استادان گرامی ما این ترم به طرز ناجوری جو گرفته شان و دم به دیقه هوس می کنند ازمان درس بپرسند !
در معلومات ما شک دارن آیا ؟!
پ.ن 3 : نمی دانم چرا مسولین دانشگاه ما وقتی می خواهند امکاناتی را که دانشگاه در زمینه گرمایشی دارد به رخمان بکشند کل دانشگاه را تبدیل می نمایند به یک عدد سونا !
پ.ن یکی مونده به آخر ! : آیا لذتی به نام "برادر زاده داشتن " را تجربه نموده اید ؟!![]()
پ.ن آخر :قابل توجه بعضی ها !: خانوم معلم آنقدر خسیس است که اگر بروی خانه شان و به صورت کاملآ تصادفی چشمت به جمال یک عدد چیپس سرکه نمکی روشن شود
و دلت بخواهد آن را تناول کنی داغش را بر دلت می گذارد !
پ.ن یکی بعد آخر !( خودتی پر حرف:d ) : کلآ ارتباطمان با دنیای خارج از سنندج قطع شده !
تمام شبکه های ماهواره ای مان که no signal می باشد !
اخبار ایران هم که برای فشار خون و قلب و معده و ... ضرر دارد !
سرعت اینترنتم که بزنم به تخته از سرعت پیاده روی لاک پشت چیزی کم ندارد !
خلاصه اگه خبری چیزی شد ما را هم در جریان بگذارید !( مثلآ جایی آتیش گرفت ... کسی عمرشو داد به شما... زلزله ای اومد ... همینا دیگه ! اتفاق دیگه ای نمی افته . دلتو خوش نکن !)
بعدآ اضافه گشت !:
رو به روی خانوم معلم نشسته بودیم و با دوستان در مورد جریان ترور و کشت و کشتار و مرگ و میر می حرفیدیم ! یکدفعه خانوم معلم آنچنان جیغ ناگهانی کشید که 4متر و نیم به هوا پریدیم و در چهار ستون بدنمان زلزله ای به وقوع پیوست به قدرت 8.5 ریشتر ! 
علت این جیغ هم فوت " کردان " بود که به طور ناگهانی به ذهنشان خطور نمود !!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خفه شدیم از وفور دموکراسی !
اول نوشت :
در جریانات وبلاگ گردیمان چشممان روی این خبر پایین الذکر (!) که سرتیتر زده اند" اخبار داغ "
zoom می گردد!
"انتقاد رودر رو یک دانشجو از رهبر !"![]()
یعنی واقعآ انتقاد رو در رو به رهبر آنقدر چیز عجیب و غریبی ست که به عنوان اخبار داغ آن را منتشر می نمایند...؟!!![]()
عجیب نیست ! ولی غریب است ...!
دموکراسی خوب است ! ولی نه دیگر تا این حد !! 
انتقاد رو در روی یک دانشجو از خامنه ای:
روز
چهارشنبه در دیدار نخبگان با رهبری پس از ایراد سخنان تعریف و تمجید که
هرساله در این دیدارها از رهبر انجام میشود، یکی از دانشجویان ریاضی
دانشگاه شریف و برنده المپیاد جهانی ریاضی با شجاعت از میان جمع برخاسته و
خواستار اجازه صحبت در پشت تریبون شده است. علی رغم واکنش منفی گردانندگان
برنامه که سعی در ساکت کردن این دانشجو داشتند، بالاخره رهبری به وی اجازه
صحبت داد که درادامه این دانشجو حدود 20 دقیقه به انتقادات صریحی از نظام
و شخص رهبری پرداخت. به گزارش موج سبز آزادی این دانشجوی شجاع انتقادهای
خود را در چهار بخش دسته بندی کرده بود و در تمام چهار مورد با اظهارات
خود شخص رهبری را مورد انتقاد قرار داد. اظهارات وی گاه با تشویقهای
بریده حاضرین همراه بوده که برای مدتی جلسه را از روال «از پیش تعین شده»
خارج کرد به طوری که دوربینهای صداوسیما را نیز برای دقایقی خاموش کردند.
انتقادات وی از رهبری شامل چهار بخش زیر بود: 1- انتقاد از صداوسیما بخاطر
وارونه جلوه دادن حوادث پس از انتخابات، تحریک هر چه بیشتر مردم و تخریب
چهرههای موجه و مورد علاقه مردم؛ وی با بیان اینکه رییس صداوسیما توسط
رهبر انتخاب میشود، مسئولیت تمام اشتباهات صداوسیمای میلی را متوجه شخص
رهبری دانست....
-----
وسط نوشت 1 :
بجز " روزمرگی " چیزی به اسم " شب مرگی " هم داریم ؟؟
روز هایمان مرده اند و شب هایمان نیز ...
----------------
وسط نوشت 2 :
حس می کنم که وقت گذشته است
حس می کنم که "لحظه" سهم من از برگ های تاریخ است
حس می کنم که میز فاصله کاذبی ست در میان
گیسوان من و دست های این غریبه غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
"فروغ"
----------------------------
پ .ن1 : چقدر جو را غمیگینانه نمودیم !
اصولآ هر چند مدت یک بار جو می گیردمان و غمگین می گردیم ولی تا اطلاع ثانوی ما را با نیش باز تصور بفرمایید !
پ.ن 2 : رسمآ و قانونآ دوستانمان
(گلی – جوجه – Rose – و از یه مدت پیش هم ویدول )
به جمع بلگفا پیوستند !
یعنی همی یک جا را مانده بود که ما 5 نفر به صورت گله ای حضور نداشته باشیم که اینک داریم
این دوستان هم در جو گیری رقیب سر سخت اینجانب می باشند همگی !
پ.ن 3 : در ساعت های آخر جان کندن در دانشگاه درست همان زمانی که من و دوستان در کلاس ته نشین گشته ایم و در ردیف آخر کلاس لم داده ایم و دماغ و دهان و چشمهایمان در هم ادغام گشته است
و به جسد هایی تبدیل گشته ایم که تنها می توانند پلک بزنند
و چت کاغذی بنمایند
یکی از عناصر شگفت انگیز کلاس ما قادر می باشد به حرف های استاد گوش کند جزوه بنویسد نکته برداری کند و مباحثه به راه بیاندازد !
پ.ن 4 : آن معلمان عزیزی که می گفتند درس بخوانید و همین الانش سخت است و بروید دانشگاه خیلی راحتید و جریانات اون قیف برعکس (!) و ... کجایند که ببینند این طفل معصوم زیر فشار خروارها خروار کتاب قطور دارد جان به جان آفرین تسلیم می نماید ؟!
پ.ن آخر : بغض آسمون شهر ما هم ترکید ! انگار دلش خیلی پر بود... !
چرا ادیپ پدرش را کشت و با مادرش ازدواج کرد ؟!
این آقای پادشاه یه روز پامیشه میزنه باباشو می کشه
و با مادرش ازدواج می کنه !
بعد یه مدت پشیمون میشه و عذاب وجدان می گیره و از این حرفا ... !
بعدش همه پیشگو ها و ستاره شناس ها و ... رو یه جا جمع می کنه و ازشون
می پرسه که به به نظر شما چرا من این کارو کردم !!!!! (شاهکار خلقت بوده
این بشر
!)
این جماعتم بهش می گن که این به خاطر قضا و قدر تو بوده و سرنوشتت این جوری بوده و ...
.
.
.
سال ها بعد !
آقای زیگموند فروید (همون روانکاوه دیگه !) میشینه رو این شاهکار طبیعت به مطالعه می پردازه و به نتایج جالبی میرسه !
ایشون می گن که آدم تو سن 4 تا 6 سالگی یک مراحل رشد روانی-جنسی رو می گذرونه . پسر بچه ها تو این سن یه تمایل و عشقی
نسبت به مادرشون دارن و دختر بچه ها این تمایل و عشقو نسبت به پدرشون!
و پسر بچه ها تو این سن پدرشونو یه رقیب واسه عشق مادرشون می دونن و دختر بچه ها برعکس...!
حالا اگه پدر و مادر نتونن این حس رقابت و حسادت رو تو بچه هاشون از بین ببرن در بزرگسالی این حس به صورت یه عقده سر باز می کند !
و باعث اختلاف و دعوی و ... و در حالت شدید قتل می شه![]()
!
(واقعآ بچه تربیت کردن چقد سخته ها ! مواظب خودتون باشید
)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از همه چیز از همه جا !
جای شما خالی یه ۳/۴ روزی رفتیم کییییش
واقعآ جای متفاوتیه ! تونستید حتمآ برید
آرامش عجیبی توش هست... مخصوصآ کنار دریاش ... با اون ماسه های سفید و دریای آرومش... خیلی با دریای شمال فرق داره..البته من خزرم خیلی دوس دارم

ما که چون اول بارمون بود و نمی دونستیم کجا باید بریم با برنامه هتل پیش می رفتیم و بیشتر وقتمون با پاساژگردی و شهید شدن در راه خرید تلف شد

ولی اگه شما رفتید بیشتر وقتتونو بزارید واسه بودن کنار دریا و دیدن طلوع و غروب خورشید و دویدن با پاهای برهنه رو ماسه ها و قایق سواری و پیاده روی شبونه تو خیابونای خلوت و قشنگش زیر درختای نخل و لذت بردن از سکوت و آرامش اونجا
واسه خریدم به نظر من اگه می خواید جنس خوب با قیمت متعادل(!) بخرید برید پاساژ مروارید
پارک دلفینارو هم حتمآ برید . فوق العاده س ! هرچند بلیطش یه کم گرونه (45 هزار ) ولی واقعآ می ارزه
دیدن غروب خورشید کنار کشتی یونانی هم خیلی قشنگه
------------------------
دیگه...دانشگاه هم که شروع شده و همه چی خوبه بجز برنامه کلاسام که افتضاحه
مثلا فردا از 8 صبح تا 6 ظهر بکوب کلاس دارم . یعنی حتی 12 تا 2 هم که وقت نهاره ما کلاس داریم ...همشم درسای تخصصی
بدتر از اون اینه که از 10 ساعت کلاسمون 8 ساعتشو با یه استاد داریم !! 10ساعتو هم باید جزوه بنویسیم
-----------------------------------
چی باعث میشه که یه آدم به بهانه داشتن غیرت یا تعصب یا دوس داشتن یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای آزادی رو از یه آدم بگیره ؟
![]()
و چی باعث میشه که اون آدم خفه شده (!) نخواد از این زندون رها شه؟!
یاد یه شعر از نزار قبانی افتادم الان
آه ! ای کاش
روزی از خوی خرگوشی رها شوی و بدانی
که من صیاد تو نیستم
عاشق توام
------------------------------------------
: عاشق این شعرم :
نان را از من بگیر اگر می خواهی
هوا را از من بگیر
اما
خنده ات را هرگز
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
باز آمد بوی ماه مهر...
دلم بدجوری هوای مدرسه رفتنو کرده ... واقعآ روزای خوبی بود ...خاطره هایی که هیچ وقت فراموشم نمیشه ...
دلم واسه دوستام تنگ شده
دلم واسه شیطنتامون تنگ شده
دلم واسه فرار کردنامون از مدرسه تنگ شده!
دلم واسه جیغ جیغ کردن ناظمامون تنگ شده 
دلم واسه بزن و بکوبا و رقصیدنامون سر کلاس تنگ شده 
دلم واسه سر به سر گذاشتن معلمامون تنگ شده ...
دلم واسه دنبال سرویس دویدن تنگ شده !
دلم واسه خندیدنای یواشکی سر کلاس تنگ شده
دلم واسه اعتصاب کردنامون تنگ شده !
دلم واسه توپ بازی سر کلاس تنگ شده!
دلم واسه برف بازی های زمستون تنگ شده
دلم واسه همه روزای خوب مدرسه تنگ شده ...
آهای شماها که هنوز مدرسه میرید ! قدر این روزارو بدونید و تا می تونید خوش بگذرونید چون دیگه هیچ وقت برنمی گرده ...
پ.ن : نمیدونم چرا اینقد سرعت اینترنتم پایینه ! به زور تونستیم واسه بعضیاتون کامنت بزارم !
وبلاگ همتونو خوندم . در اولین فرصت میام پیشتون باز
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در پی درخواست های متعدد شما ذوق مرگ می شویم و بازی می کنیم ! D:
بالاخره ما هم به بازی دعوت گشتیم

اونم نه
یکی ! 2 تا !
یکی از طرف آقا محمد و یکی
دیگه هم از طرف خانوم معلم
بازی اول که محمد دعوتم کرده بدین صورت می باشد که یه قسمت از کتابی رو که دوس دارم بنویسم

کتاب
منتخب من : مائده های زمینی و مائده های
تازه
نویسنده : آندره ژید
مترجم: مهستی بحرینی
صفحه 198:
"زندگی می تواند زیباتر از آن چیزی باشد که مردمان بدان رضا می
دهند. خردمندی در عقل نیست بلکه در عشق است. آه ! تا کنون
زیاده محتاطانه زیسته ام . باید بی قانون بود تا بتوان از قانونی تازه
پیروی کرد . ای رهایی ! ای آزادی ! تا هر جا که هوسم پیشروی کند
خواهم رفت . ای آنکه دوستت دارم با من بیا . تا دورترین جایی که
بتوانی تو را خواهم برد ."
بازی
قشنگی بود
خوشم اومد ازش
مرس ی ی ی محمد
و اما بازی دوم :
این بازی ابتکار شخص خانوم معلمه و " جاست فور می" طراحی شده


بازی یه چیزی تو مایه های 20 سوالییه

1. اگه قرار بود دوباره متولد بشی و می تونستی مکان تولد و رشته و شغلتو انتخاب کنی ، چه انتخابی می کردی ؟
خوب من دلم می خواست تو مالزی متولد بشم !
رشته مم
همین که هست دوس دارم (حقوق ) ولی قانونای مزخرف ایرانو اصلا دوس ندارم ها ! ولی
از اون لحاظ که ما made in Malaysia
می شدیم
قانونای اونجا رو می خوندیم دیگه؟! 
به جز این رشته 2 تا رشته دیگه هم دوس دارم :
خانوم
وکیلم دوس دارم بشم
(البته اگه امنیت جانی داشته باشم !
)
2. حاضری یه سال فلج کامل باشی ، در عوض جون یه آدمو نجات بدی ؟
خیلی سخته ولی اگه اون آدم ارزش اینو داشته باشه که زندگی کنه آره
3.تو زندگی شخصیت ( نه اجتماعی ! ) انقد از کسی بدت میاد که راضی به مرگش باشی ؟
وقتی کسی خیلی کفرمو در بیاره تو اون
لحظه اصولا می خوام سر به تنش نباشه 
ولی در حالت تعادل روحی و روانی(که
به قول خانوم معلم پیش نمیاد واسم ![]()
) راضی به مرگ هیچکی نیستم
4.اگه خونت آتیش بگیره و تو فقط بتونی یه چیزو ( از وسایل شخصیت ) برداری ، اون چیه ؟
هانی (دخترم ) + مانی (پسرم ) +لپ تاپم +هرچی خوراکی دارم تو خونه
(شکمو خودتی
)
( از اون لحاظ که من چشام سیاه تر از شماس و
سرعت عکس العملم در مواقعی این چنین بالاست می تونم 4 تا ور دارم
شما فقط یکی می تونید ها
)
5. آخرین باری که خدا رو از ته دل شکر کردی کی و به خاطر چی بود ؟
وقتی پسر دایی دوستم بعد از انتظار 15 ساله خونواده ش سالم به دنیا اومد

فک کن !سر
جلسه امتحان! مراقب از کلاس رفت بیرون !
تو سالنم هیچکی تو دید نبود ! فقط یه آقاهه اون ته ته های سالن بود که پشتش به ما
بود ! منم فقط یه سوال بلد نبودم (امتحان تستی بود ) .حس ناجوانمردانه طمع بر علم و دانش
مرا فرا
گرفت که آن یک سوال را هم جواب دهم .
برگشتم از پسر پشت سریم بپرسم یه دفعه تو همون یه صدم ثانیه که من برگشتم
اون آقاهه که ته سالن بود برگشت و ما رو دید و ادامه ماجرا
...(زیاد کنجکاو نشو !
تنها کاری که کرد این بود که ورقه مو گرفت !)
(از اون
لحاظ که من اصولا آدم خوش شانسییم این بدشانسی مربوط می شود به 2 سال پیش
)
۷.آخرین خوش شانسی که واست پیش اومده ؟
یکی دو هفته پیش که داشتم با ماشین
دایی بیچارم تمرین رانندگی می کردم
(دختر داییمو مجبور کردم که تمرینم بده
) یه میلیمترم ثانیه ش مونده بود بریم تو چش و
چال یه پیکان
که با اقدام سریع دختردایی محترم مبنی بر کشیدن ترمز دستی این اتفاق
نیافتاد 
دختر داییم : توقف کامل کن ن ن ن ن ن ![]()
من: 
دختر داییم : ترمز دستی را می کشد و بدین صورت در می آید
چرا توقف نمی کنی ی ی ی؟؟؟
من: خو گفتم توقف کنم ماشین خاموش می شه باز ![]()
دختر داییم : یعنی تو واقعا ترجیح می دی پرس شیم رو این پیکانه فقط به خاطر اینکه ماشینو خاموش نکنی؟؟
من:![]()

می رسیم
به قسمتی که من خیلی دوسش دارم 
دعوت از بقیه دوستان :
خوب واسه بازی اول اینا دعوتن :
هیلدا( بازی کردی بگو برم کافی نت بلکه اونجا بتونم وبلاگتو زیارت کنم )
عسل
واسه بازی دومم این دوستان دعوتن :
محمد
این دوستان رو دعوت
کردم چون فک می کنم حتما بازی می کنن(جراتشو
دارن مگه بازی نکنن؟؟؟
) اگه کس دیگه ای مثل من از این بازیا خوشش میاد پیشاپیش
دعوتته

پ.ن : واسه هیلدا : این پرچمه هست گوشه صفحه که می چرخه ! وقتی وبلاگ تو رو باز می کنم اصلا نمی چرخه !!!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ترور!
یکی دو ساعت پیش خبر دادن که ملای مسجد شهرمونو ترور کردن !
به همین سادگی !
من نمی فهممشون ! من نمی تونم کسایی رو بفهمم که به راحتی می تونن جون یه آدمو بگیرن ... حالا اون آدم هر کسی باشه ...
من شاید بتونم یه قتل رو که تو یه لحظه به طور آنی و بدون برنامه ریزی ( مثلا به خاطر عصبی بودن تو اون لحظه و ...) پیش می یاد واسه خودم توجیه کنم ولی قتل از پیش برنامه ریزی شده ...اونم شب قدر... اونم آدمی به اون بزرگی... نمی فهممشون !
خیلی دلم می خواد الان می دونستم که اون قاتلا چه جوری وجدانشونو توجیه می کنن...
شهادت " ملا برهان عالی " رو تسلیت می گم ...
----------------------------
گفتند:
نمی خواهیم
نمی خواهیم
که بمیریم !
گفتند:
دشمن اید !
دشمن اید !
خلقان را دشمنید !
چه ساده
چه به سادگی گفتند و
ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند !
و مرگ ایشان
چندان موهن بود و ارزان
که تلاش از پی زیستن
به رنج بارتر گونه یی
ابلهانه می نمود :
سفری دشخوار و تلخ
از دهلیزهای خم اندر خم و
پیچ اندر پیچ
از پی هیچ!
(شاملو)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اعصابمان از دست خودمان خورد می باشد !

بدین صورت دیگر! 
من نمی فهمم که به چه علت من در تمام این 20 سال زندگی با عزتی که داشته ام
و بعد از 14 سال درس خواندن ( 14 سال به مکتب رفتن
تو درس خواندن را بگیر میانگین سالی 14 ساعت-
خیلی می شه هااا
) هنوز نمی توانم برنامه ریزی برای انجام کارهایم داشته باشم ؟؟ ![]()
البته اینجا ذکر یک نکته ضروری است گویا !![]()
و آن این است که من بسیار توپ و در حد اعلا بودن برنج دانه بلند محسن
حالیمه که برنامه بریزم ها !
ولی نمی دانم جرا وقتی می خواهم به آن عمل کنم روی تمام بهانه های موجود در کل کره ی خاکی را سفید می نمایم برای انجام ندادن آنچه که قرار بود انجام دهم ! 
یادمان می آید از همان ایام نوجوانی (نگفتم ایام کودکی چون من تا قبل از دوره راهنمایی کلا درس نمی خواندم
) هر سال قبل از شروع سال تحصییلی اقدام به گرفتن یک عدد تصمیم کبری
می کردیم که طی آن موظف می گشتیم که از همان ابتدای سال تحصیلی درس هر روز را همان روز بخوانیم
درس هایی را که قرار است در مکتب تدریس شود پیش خوانی کنیم
و خلاصه از این سوسول بازی ها... ![]()
خوب این کارها را به خوبی هم انجام می دادیم
ولی تنها به مدت 3 - 4 روز 
شب های جان فرسای امتحان فرا می رسید و ما می ماندیم و تلنبار یک عالمه درس های نخوانده شده
(جمله بندی ام در حد اعلاست گویا)![]()
مینشستیم و میزدیم تو سر خودمان ![]()
و چشممان کور دنده مان نرم باید شب زنده داری می کشیدیم دیگر.
چند سال بعد دوستانی پبدا کردیم بسی خوشکل تر از خودمان
و از اقبال خوبمان چون همسایه هم بودیم شب های امتحان را با هم طی می نمودیم .
چه شب ها که تا سحر بیدار بودیم و با مسایل زیبای ریاضی و فیزیک
و ازین کوفت و زهرمارا که خدا نصیب گرگ بیابان نکند دست و پنجه نرم می کردیم ![]()
چه شبها که روی پشت بام خانه دوستمان دراز می کشیدیم
و تا صبح عدد و ستاره را می شماردیم
جه شب ها که با یک طرف زبانمان دعا می خواند
و با یک طرف آن به خودمان فحش می داد که بکش ! به درک ! حقته !![]()
چه شب ها که می نشستیم تند تند کاغذ های کوجک تقلب را پر می نمودیم
(این یکی بین خودمون بمونه وجدانآ من آبرو دارم ها
)
و این گونه بود که ما سال های متمادی را بدین صورت رد کردیم و خدا را شکر اغلب به خیر می گذشت امتحاناتمان
(با لطف پروردگار و درایت خودمان ) 
و در این مسیر روش های فراوان درس خواندن و ت.ق.ل.ب کردن (بچه کوچیک این ورا نمیاد که؟!![]()
) را آموختیم
مثلا یکی از روش های نوین درس خواندنمان این بود که برای ترجمه کردن متون عربی سر جلسه امتحان لازم نیست که بنشینی و لغت حفظ کنی
و از این علاف بازی ها .
کافی است ترجمه متن را داستان وار برای خودت بخوانی و سر جلسه حدس بزنی که این کدوم قسمت داستان است (یک مقدار مهارت و تمرین هم لازم دارد البته که فک نکنم شماها داشته باشید )
و... 
(باقی روش ها سکرت است و به دلیل بد آموزی و البته احتمال استفاده از آن بدون ذکر منبع اینجا ذکر نمی گردد
)
خلاصه اوضاع ما بدین صورت می گذشت و ما در نهایت پررویی قبل از شروع هر ترم همان تصمیم کبری را می گرفتیم و تاریخ دوباره تکرار می گشت![]()
ما در این موضوع حتی زمان کنکور هم کوتاه نیامدیم
و 3 ماه مانده به کنکور یادمان افتاد که نه بابا قضیه خیلی جدییه ! ملت دارن خر می زنند
. ما هم زدیم رو گازو اون 3 ماه مانده به کنکور را مثل شب امتحانی های سال های قبل در حد مرگ درس خواندیم و خدا را شکر این بار هم نتیجه مطلوب گرفته شد
و رتبه مون تقریبا خوب گشت
(البته ما قبل از این 3 ماه هم درس می خواندیم ها ولی در مقابل اکثر دوستان نخودی بود درون یک قابلمه گنده آش
)
خو الان اینارو چرا گفتم؟ چه ربطی داشت وسط تابستون ؟؟![]()
اولا که ربطش را درون سیم رابطش جستجو نمایید![]()
ثانیا الان وسط تابستون
نیس بچه جان! نزدیک مهره باز و من در شرف گرفتن تصمیم کبری م هستم باز
(از رو نمی رم هیچجوری ) 
ثالثا من برای این تابستان که در شرف نابودیست کلی برنامه ریزی داشتم
که مثلا زبان تخصصی بخونم مکالمه زبان تمرین کنم درس هایی رو که تو این 4 ترم خوندمو واسه ارشد میاد مرور کنم و ...(همشو انجام دادم البته به جون تو
)
هیچی دیگه ! سلامتی !
خلاصه خواستم بگم جون خودتون جون بچه تون
جون هر کسی که دوس دارید
اصلا مدیونید اگه حرفمو گوش ندید ها !
تو این چند روزه که مونده رمضان تموم بشه هر بار که نماز خوندید
یا وقت سحری یا افطار یا هر وقت دیکه که عشقتون کشید
واسه ترک این عادت من دعا کنید
برایم بلکه فرجی حاصل شود و ما هم بتونیم کار و کاسبیمونو درست انجام بدیم (حالا بعدآ که خانوم وکیل
شدم انشالا جبران می کنم به جون بچه هام )
و در پایان از حضار گرامی
تقاضا مندم که اگر پیشنهادی در این زمینه(زمینه برنامه ریزی اینا دیگه ) دارند ما را بی نصیب نگذارند
پ.ن 1: ما بسیار از این بازی های وبلاگی خوشمان می آید ! چرا کسی ما را دعوت به بازی نمی نماید آیا؟؟
پ.ن2: هیلدا جان من نمی دانم چرا وقتی مثلا می خواهم وبلاگ چرتی مثل مال خانوم معلم
رو باز کنم سریع تر چشم بر هم زدنی باز می گردد(این به اون در
) ولی نایل به زیارت وبلاگ تو نمی گردم ![]()
مال غزل جونم باز نمی شه انگار 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پری پاتر رانندگی می کند!
از این رو عازم یک آموزشگاه تعلیم رانندگی گشتیم و ثبت نام نمودیم
و از اون آقاهه که مارا ثبت نام کرد خواهش کردیم که لطف کنند و مارا با یک مربی مرد بفرستد.
ولی اون آقاهه
کلاه سرمان گذاشت و متقاعدمان کرد که با یکی از خانم ها برویم ما هم پیش خودمان گفتیم اصلا چه فرقی می کند ؟! مربی زن مهربانتر هم هست و دیر تر از کوره در می رود و آدم باهاش راحتتر می باشد
از همون آقاهه پرسیدیم که حداقل بگوید که از بین خانم ها کدامشان بهتر است؟و او هم گفت خانم فلانی! ![]()
اما از آن لحاظ که ما از ضریب هوشی بالایی برخوردارمی باشیم
و آخرین فریبی که خوردیم مربوط میشود به شرکتمان در انتخابات
فوراحدس زدیم که این آقاهه قصد فریب ما را دارد و می خواهد این خانم فلانی را بر ما قالب کند لذا گفتیم که ما با خانم فلانی نمی رویم و با این یکی می رویم
(این یکی خانم را به طور شانسی از روی لیست انتخاب کردیم
)
بعد از چندین روز و پس از تماس های متعدد من با این یکی خانم(!) بالاخره رفتیم سر تمرین!![]()
4جلسه از تمرین ما نگذشته بود که ایشان اقدام به قتل فرزند 7 ماهه درون شکمشان کردند
و من طی این 4جلسه آموختم که نباید گاز بدهم وگرنه ... 
![]()
در ضمن در طی این 4 جلسه تبدیل گشتیم به یک راننده شخصی برای مربی محترم![]()
این خانم فلانی طی اقدام ناجوانمردانه ای که انجام دادند خودشان هم به بیمارستان منتقل گشتند![]()
این گونه بود که اقدام به تغییر مربی نمودیم و رفتیم با همان خانم فلانی(رجوع شود به اوایل متن
) زیرا طی تحقیقاتی که در این مدت به انجام رسانیدیم متوجه گشتیم که بی خودی فسفر سوزانده ایم و گاهی می شود به بعضی انسان ها اعتماد کرد و همان خانم فلانی که اون آقاهه توصیه کردند خیلی هم خوب است!![]()
4جلسه هم با این خانم فلانی رفتیم و خوب بود و خوش گذشت تا اینکه خبر رسید که ایشان را از کار در آموزشگاه محروم کرده اند! ![]()
اگر علت را جویا شوید باید بگویم که ایشان با یکی دیگر از مربیان خانم در آموزشگاه یک جنگ تن به تن راه انداخته بودند
و به گفته شاهدان عینی آن دو از سلاح سرد (لیوان-قطعات ماشین و ...) استفاده کرده بودند
و جنگ بسیار گرمی بوده.![]()
هم اکنون (دقیقا الان که ساعت 12 شب(!!!)
می باشد یکی از آقایان مربی به من زنگ زد و گفت که کارنامه ات را به من داده اند و من هم از آن لحاظ که اخوی گرام با یکی دیگر از مربیان هماهنگ نموده است گفتم که کارنامه ام را ببرید بدهید به آن یکی آقا و ایشان به این شکل در آمدند!
(شکل ایشان را با توجه به قدرت تجسم فوق العاده ام تصور نمودم
)
حال من مانده ام و 2 جلسه باقی مانده و مهارت های ضد و نقیضی که از این 2 مربی آموخته ام!
همه این ها را گفتم نه برای اینکه درد دل کرده باشم و یا اینکه بخواهم سر شما را گرم کنم ...![]()
این ها را گفتم که اگر زمانی یک خانم متشخص
را دیدید که پشت یک پرادو مشکی نشسته
و لبخند بر لب دارد
ودر نهایت خونسردی
مشغول رانندگی است فاصله 2 ساعت(همون فاصله 2 ثانیه سابق
)را مراعات فرمایید . نه به خاطر حفظ جان خود یا حفظ جان بنده بلکه به این دلیل که اگر یک خط روی پرادو من بیافتد دمار از روزگارتان در خواهم آورد! 
![]()
البته فعلا می توانید با خیال راحت در خیابان ها به گشت و گذار بپردازید
چون فکر نمی کنم به این زودی ها موفق به اخذ گواهینامه گردم!
![]()
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اعتراف نامه من!
این مدت همه دارن اعتراف می کنن مثل اینکه! من
می خوام یه کم اعتراف کنم! ولی خوب من با بقیه یه
فرق کوچولو دارم . اونم اینه که من قبل از اعتراف
کردنم هتل 16 ستاره تشریف نداشتم!
1. من اعتراف می کنم که به همه چی و همه کس مشکوک شدم! حتی به خودم! به جون شما همین الان قبل از نوشتن این اعترافا رفتم شماره ی تماس های این مدتو چک کردم که نکنه با اوبامایی مرکلی کسی تو این مدت تماس داشتمو اونا وادارم کردن که اینارو بنویسم!
2.اعتراف می کنم که از بازی های سیاسی خسته شدم!
3.اعتراف می کنم که دیگه به واژه خوش آب و رنگ "آزادی" فکر نمی کنم! چون به این نتیجه رسیدم این واژه قشنگ مفهومییه که هیج وقت مصداق پیدا نمی کنه!
4.اعتراف می کنم که از ایرانی بودنم "خجالت " می کشم! و معتقدم که " داشتم داشتم حساب نیس! دارم دارم حسابه!! (در پاسخ به کسایی که احیانا می خوان تاریخ کهن ایرانو به رخم بکشن)!
5.اعتراف می کنم که به جز حس مزخرف "عادت" هیچ احساس تعلق و تعهدی نسبت به کشورم ندارم!
6.اعتراف می کنم که فکر می کنم " عشق به وطن" مفهومیه که توسط کسایی ساخته شده و به ما تلقین شده که از فرو کردن این مفهوم تو مغز ملت سود بردن!
7.اعتراف می کنم که گوش دادن به اخبار ایران برام از گذشتن از هفت خوان رستم سخت تره!
8.اعتراف می کنم که متاسفم از این که آقاییون رو سر ملت یه جفت گوش می بینن!
9.اعتراف می کنم که هیچ وقت دلم نمی خواد وارد دنیای سیاست بشم!
10.و اعتراف آخر!
می خوام اعتراف کنم که خوشحالم از این که موسوی رییس جمهور نشد! خوشحالم که باز وارد دنیای کثیف سیاست نشد!
.
.
.
اگه کتاب "سینوحه" رو نخوندید و وقتم ندارید که بخونید
حتما این چند پاراگراف رو که براتون نوشتم بخونید.
این چند خط گفت و گو بین سینوحه(پزشک فرعون) و
پادشاه (آمور)ه :
"پادشاه آمور: من به مردم سوریه این طور القا می کنم که آنها برای این به وجود آمده اند که آزاد زندگی کنند و آزادی چیزی است که از غذا و لباس و خانه و جان بیشتر ارزش دارد و مردم بر اثر تلقینات من این حقیقت را قبول می نمایند و به قدری معتقد و علاقه مند به آزادی می شوند که حاضرند در راه آن از جان خود بگذرند و هر کس که عقیده به آزادی دارد سعی می نماید که دیگران را معتقد کند و طولی نمی کشد که در تمام سوریه جز یک عقیده به وجود نمی آید و آن اعتقاد به آزادی است و سکنه سوریه نمی فهمند که اعتقاد به یک چیز موهوم دارند برای این که آزادی چیزی است که برای ملت سوریه و هیچ ملت دیگر وجود ندارد بلکه دستاویزی است که من بدان وسیله مردم را اغفال می نمایم تا اینکه بتوانم خود در سوریه بمانم و شما هم (منظورش مصری هاس)وقتی به سوریه آمدید عنوانتان این بود که قصد دارید سوریه را آزاد کنید و با این عنوان که جهت عوام ظاهری درخشنده دارد تمام سکنه سوریه را غلام خود کردید و از آنها خراج می گیرید.
سینوحه: گفتم آیا تو به آزادی عقیده نداری؟
پادشاه آمور گفت نه و تو که یک پزشک
هستی نمی توانی بفهمی که هیچ زمامداری عقیده به آزادی ندارد بلکه با این
عنوان مردم را فریب می دهد تا این که بتواند خود حکومت نماید و من به مردم
سوریه می فهمانم که باید آزاد شوند و آزادی را به دست نمی آورند مگر این
که علیه مصر متحد باشند و وقتی سکنه سوریه متحد شدند و به تصور خودشان
آزادی را به دست آوردند غافل از این هستند که برای من آزادی به وجود آورده
اند تا این که بر آنها حکومت کنم و آنان باید مثل همیشه زحمت بکشند و خراج
بدهند منتها در گذشته خراج را مصر از آنها می گرفت و بعد من از آنها خراج
می گیرم و پیوسته به آنها می گویم که شما سعادتمند تر از تمام ملل جهان می
باشید زیرا آزاد هستید و آنها نیز به همین عنوان واهی دلخوش می شوند.
سینوحه تو نمی دانی که یک ملت مثل یک
گله گوسفند است و باید او را به چیزی مشغول کرد تا این که بتوان بر او
حکومت کرد. و یکی از بهترین وسایل برای مشغول کردن ملت این است که به او
بگویند تو آزاد هستی و برای این به وجود آمده ای که آزاد زندگی کنی و مردم
چون عوام هستند هر چه بشنوند می پذیرند و آنرا حقیقت می دانند و عمده این
است که آنقدر یک موضوع را در گوش مردم فرو بخوانند که در روح آنها جا
بگیرد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------


