شاید دلم تنگ شود ...
برای تمام لحظه هایی که
"می خندیدیم
بی هیچ بهانه ای
باهم"
-----------------------------------------------------
دانشگاه کردستان با تموم خاطره هاش, رفت تو صندوقچه خاطرات ....
----------------------------------------------------
بعدا اضافه گشت !:
وقتی دقیق تر فکر می کنم ، یقین پیدا می کنم که هیچ وقت دلم تنگ نمی شه واسه این ۴ سال !
وقتی خاطره هام رو مرور می کنم و می بینم تقریبا همه اتفاقای خوب ... همه خنده های از ته دل ... فقط مال ۲ سال اولش بود ، خدا رو شکر می کنم که تموم شد ! که بیشتر از این کشش نیومد !
--------------------------------------------------
68/1/18 --- 90/1/18
ما در این روز خجسته تبدیل گشتیم به یک عدد پری پاتر 22 ساله !
-----------------------------------------------------------
ما بسی تبریکات و هدیه های روز تولدمان را دوست می داریم ! بسیار بیشتر از هر مناسبت دیگری !
مرسی از همه دوستای خوبم که با هدیه های غیرمنتظره (:D) شان ما را سورپرایز فرمودند !:d
---------------------------------------------------------
در اثر استرس داشتن یک امتحان بسی دشوار قلب مان رسما به طور شبانه روزی روی ویبره می باشد !
این استرس شاید ما را سایلنت الابد و یا خاموش گرداند , اما توان حرکت دادنمان را ندارد ! حتی در حد خواندن یک صفحه !!
-----------------------------------------------------
ما دیدیم این روزا هر کس و ناکسی عضو فیس بوک است و مای بدون فیس بوک بسیار انسان ضایه ای می باشیم !:d و از این رو پس از مشقت های فراوان عضو گشتیم !
---------------------------------------------------
ما این روزها کنترل اشک هایمان را گاهی از دست می دهیم !
شاید مجبور شویم به چشم هایمان "ایزی لایف" ببندیم !!
-------------------------------------------------
خصوصی !: :)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کجاست اون خونه ...؟ چی شد اون کوچه ...؟
سال ها قبل ,نزدیکی های عید که می شد پر می شدم از شور و شوق لباس نو و عیدی و شکلات !
اولین روز سال , لباسای نو مون رو می پوشیدیم و هر سال آزو می کردیم که وقتی همه فامیل دور تا دور اتاق می شینیم ,پدربزرگ, ما فسقلی ها رو هم جز آدم بزرگا حساب کنه و وقتی اسکناس های تا نشده رو از لای قرآن در میاره , سهم ما رو هم اندازه بزرگترا بده !(آرزویی که در حد آرزو موند !!)
اون اتاق... اون خونه ... ببیشتر خاطره های کودکی م رو تو خودش جا داده و من هنوز مثل اولین روزی که پدربزرگم خونه رو فروخت , آرزو دارم که یه روز اونقد پول داشته باشم که بتونم اون خونه رو با تموم خاطره هام پس بگیرم ! (ارزویی که در حد آرزو می مونه !!)
-------------------------------------------------------
اون خونه چندین سال پیش تموم شد!
پدربزرگم 2 سال پیش تموم شد !
و مادر بزرگم 4 روز پیش ....!
------------------------------------------------------
بعد از 3 روز جون کندن و خم و راست شدن جلو هزارتا مهمون واسه تعارف چایی و خرما(که هیچوقت فلسفه پذیرایی رو تو این جور مراسم نفهمیدم !) خسته و کوفته برگشتم خونه .
می خواستم دیگه فراموش کنم و ذهنمو درگیر چیزای دیگه کنم .
اومدم سراغ عکسا و فیلمای تو کامپیوترم .
اولین فیلمی رو که از بین صدها فیلم , کاملا به طور تصادفی باز کردم , بغض این چند روزمو ترکوند ... تنها فیلمی که از پدربزرگ و مادربزرگم داشتم ... حدودا 3 سال پیش !
----------------------------------------------------
از اونجایی که کلا یه مدته رفتم رو دور شانس(!), تو این یکی دو روز مجبورم برم پیش مدیر گروه م.
از شانس منم دفتر جدید ایشون دقیقا روبه روی خونه خاطرات کودکی منه !!
خدایا ! نمی خوام تو خیابون اشکمو دربیاری !
----------------------------------------------------
---------------------------------------------------
سال 90 مبهم ترین سال زندگی منه !
خیلی چیزا ممکنه تغییر کنه ...
شاید تصمیم های مهمی رو تو این سال بگیرم ...
شاید واسه بزرگترین دغدغه ذهنیم جوابی پیدا کنم ...
شاید از بعضی از اطرافیانم دور شم ...
و شاید بعضی از اطرافیانم از من دور شن ...
و شاید سالی باشه مثل همه سال های قبل !
هیچی معلوم نیست !
حتی نمی دونم موقع دعا از خدا چی بخوام و ناچارا (!) دعاهام تو 3 کلمه خلاصه می شه !:"بهترین تقدیر مقدر "!
امیدوارم سال خوبی باشه .
هم واسه من ... هم واسه تو ... و هم واسه همه !
--------------------------------------------------
تمومی نداره انگار !
برای تو !
تو همه این مدت که زنگ می زدی و گهگاهی صدای خنده تون رو می شندیم ....
خیالم راحت می شد که همه چی رو به راهه...
هرچند همیشه ته دلم یه ترسی آزارم میداد ...
ترس از یه اشتباه دوباره...
خودم رو قانع می کردم که عوض شدی ...
که اینبار حواست هست ...
اما تماس دیشبت ...
تلفن رو قطع کردم چون نمی خواستم چیزی بدونم ...
چون نمی خواستم چیزی باشه که بدونم ...
قضاوت نمی کنم که چه اتفاقی افتاده ...
قضاوت که هیچی ... حتی یه لحظه هم بهش فکر نمی کنم ...
نمی خوام اتفاق خاصی افتاده باشه...
اگه هم افتاده می خوام تو عالم بی خبریم خوش باشم ...
خیلی طول کشید که تصویر جدیدی ازت بسازم ...
خیلی طول کشید که خود دیگه ای از خودت بسازی ...
خیلی ها به خاطر این عوض شدنت اذیت شدن ...
می دونم اینجا رو می خونی ...
تصویر خوبی رو که ازت ساخته بودم خط نزن ...
می دونم و می دونی که لیاقت بهترین ها رو داری ...
----------------------------------------------------------------------------------------------------
تجارب المتفاوت!
زمان : همین یکی دو سه چهار پنج هفته پیش !
مکان : یک رودخانه در مسیر سقز-مریوان !
حالت ! : زن دادشم در جوار رودخانه است و با یک قلاب بسیار حرفه ای ماهیگیری با ژستی منحصر به فرد مشغول "تلاش" برای گرفتن ماهی می باشد !!!
زن داداش !: بیا تو هم ماهی "بگیر" !!
من: نچ ! گناه دارن ! عمرآ !
دقایقی بعد !:
من: بده من اون قلاب رو ! من تو "کارتون جودی آبوت" یاد گرفتم چطور باید ماهی گرفت ! الکی نیس که ! مهارت می خواد ! آها .. اینجوری ....!
2 ثانیه بعد !:
بکش ...بکش... یواش ... آهااا ... وایسا لای اون یکی شاخه درخت (!) گیر کرده !!!!!
ساعت ها بعد !
مادربزرگ !: برید اون طرف تر ! ماهی ها الان دیگه ترسیدن نمیان طرف قلابتون !
من : نه بابا ! نیس همه طعمه هایی که وصل می کنیم میوفته تو آب , فک کردن داریم بهشون غذا میدیم! بیا بنگر که چقد ماهی دورمون حلقه زده! :|
نتیجه ساعت ها تلاش !:
یک ماهی دقیقا نیم مثقال گرمی(!) به دام میفتد و یک ثانیه بعد از اتمام فلش دوربین هایی که در حال گرفتن عکس از نتیجه تلاش صبورانه مان می باشند , دمی تکان می دهد و به درون آب باز می گردد !!
فک کنم فقط آمد بالا تا عرض سلامی بکند به 2 جوان خیرخواه که چندین ساعت را وقف غذا دادن به خودش و دوستانش نموده بودند !:|
--------------------------------------
زمان : همان یکی دو سه چهار پنج هفته پیش :
مکان : پایین تر از مکان قبلی !جایی که مقداری از عمق آب کاسته شده بود !
زن داداش: میگم پری بیا بریم تو آب شنا کنیم !
من : هان ؟نه ! عمرآ ! اصلآ ! تو این آب؟! پر از ماهی و قورباغه س ! نه نه نه ! نمیام !حرفشم نزن !
زن داداش : بیا بریم دیگه ! از آب استخر که تمیزتره !
من: نچ! عمرآ ! ابدآ !
ثوانینی (چند ثانیه!) بعد !:
من و ایشان در حال شنا کردن در جوار ماهیان چندش آوری که کاش میگرفتیمشان و کبابشان می کردیم تا نمی توانستند ور دلمان شنا کنند!! :|
----------------
پ.ن : بنده قبلا تجربه شنا کردن با بلوز شلوار را در آب نمک (!) خلیج فارس داشتیده ام ! ولی شنا کردن با مانتو شلوار درون رودخانه پر از ماهی و قورباغه تجربه ای ست که هیچ تجربه ای یارای مقابله با آن را نمی دارد !:d
چه خوب ... چه بد ...! یه روزی ورق میخورن !
اولین باری که تو دفتر خاطرات نوشتم کلاس پنجم بودم !
تا اوایل دبیرستانمم هنوز جا برای نوشتن داشت!
اون دفتر رو هنوز دارمش !
خیلی از اتفاقایی که واسم میوفتاد رو توش می نوشتم ! از دیر اومدن سرویس گرفته تا جریان فرار کردن از مدرسه !!
فقط "اتفاق" ها رو می نوشتم !
هیچ وقت در مورد حسی که داشتم قلمم رو کاغذ نرفت...
هیچ وقت از غم ننوشتم...
هیچ وقت از عشق کودکانه م ننوشتم ...
هیچ وقت از خستگی م ننوشتم ...
هیچ وقت از دلتنگی م ننوشتم ...
هیچ وقت از تنهایی م ننوشتم ...
هیچ وقت از گریه های شبونه م ننوشتم ...
نه هیچ وقت در مورد احساسم چیزی نوشتم و نه هیچ وقت در موردش با کسی حرف زدم ...
اونقد تو خودم خفشون کردم که تا چشم باز کردم دیدم آدمای دور و ورم محکومم کردن به بی احساسی !
و من راضی از این که نذاشتم کسی منو بفهمه ...!
و من امروز یه دفتر خریدم !
یه دفتر بزرگ !
یه دفتر برای تنفس ذره به ذره حس های خفه شدم !
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
:))
- پدربزرگش وصیت کرده واسه این نوه ش دختر کرد بگیرن !
- بعد از رفتن تو به خونوادشون , وصیت می کنن که نسل اندر نسل دختر کرد نگیرن !
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بدون شرح !
-تو خجالت نمی کشی ما رو یه ساعت جلو آفتاب می ذاری سر کار ؟!
-سوری : خب می رفتید جلو سایه !!!!
- :|
-----------------------------
- ما 3.15 قرار داشتیم ! ساعت 3.40 زنگ زدیم خونه تون گفتن تازه اومدی بیرون!!!
-سوری : دروغ گفتن ! اون موقع حموم بودم!
- :|
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نجواهای نیمه شب !
در راستای منحل شدن برنامه سفر اکیپی با دوستان, توسط والدین محترم :
خداوندگارا !
برنامه های سفر با دوستان را چند سالی عقب می اندازم !
لطفآ شوهرانی متعصب به دوستانم عطا نفرما !!
-----------------------------------------------------
پ.ن : خدایا !
این نقطه از کره خاکی رو شانسکی واسه من انتخاب کردی یا فقط می خواستی حالمو بگیری ؟!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



